مرد باران

با تمام خستگی ام هنوز چشم هایم باز بود
بسته
گاهی
و باز ، باز
صداهایی که رد میشدند
انگار،
صدای پاهایی
که آشنا به نظر میرسد
نزدیک میشود
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
بسته
دستی روی پیشانی ام
کشیده میشود
چشم هایم باز
میخندم
نزدیک تر میشود
دستش را در موهایم فرو میکند و به انتهای سرم میبرد
دستش را،
سرم رابلند میکند،
چشم هایم بسته
نمیدانم چقدر
ولی میگذر مدتی،
گونه ام خیس میشود
چشمانم باز
میگوید چقدر زود پیر شده ای
از نو میخندم،
سرم را آرام روی تخت میگذارد،
چشم هایم بسته،
صدای پاهایی آشنا که دور میشود ،
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
صدای
بوقی ممتد بگوش میرسد
و حجم انسان هایی که به طرفم
هجوم میآورند
چشم هایم
بسته و گاهی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۱/۰۲/۰۹
    of
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

کمتر کسی جنس خستگی جاده ها را فهمید، حتی خود من.

جاده هایی که از آن ها همه بهم می رسند اما جاده ها همچنان ادامه دارند و بی هیچ حرفی ناگهان تمام می شوند.

نظرات  (۳)

شبیه جاده ها دلم پر از رد پاست ...
پاسخ:
جاده های خیس هم خاطرات را به مشاممان میاورند...
و اگر آن همه ها هم ،به هم نرسند ؛ تمام می شوند مثل همه ی جاده ها...
پاسخ:
آری تمام می شوند بی صدا و بی هیچ حرفی ناگهان ...
هر جاده ای به جایی منتهی میشود.تمام شدنشان هم با وصال به شهری شیرین است
پاسخ:
البته که جاده ها با رسیدن به شهری شیرین تمام نمی شوند وگرنه از آن شهر خا شهر دیگر جاده ای نبود.
جاده ها بی هیچ حرف و بی آنکه کسی متوجه بشود ناگهان تمام می شوند.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی