مرد باران

با تمام خستگی ام هنوز چشم هایم باز بود
بسته
گاهی
و باز ، باز
صداهایی که رد میشدند
انگار،
صدای پاهایی
که آشنا به نظر میرسد
نزدیک میشود
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
بسته
دستی روی پیشانی ام
کشیده میشود
چشم هایم باز
میخندم
نزدیک تر میشود
دستش را در موهایم فرو میکند و به انتهای سرم میبرد
دستش را،
سرم رابلند میکند،
چشم هایم بسته
نمیدانم چقدر
ولی میگذر مدتی،
گونه ام خیس میشود
چشمانم باز
میگوید چقدر زود پیر شده ای
از نو میخندم،
سرم را آرام روی تخت میگذارد،
چشم هایم بسته،
صدای پاهایی آشنا که دور میشود ،
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
صدای
بوقی ممتد بگوش میرسد
و حجم انسان هایی که به طرفم
هجوم میآورند
چشم هایم
بسته و گاهی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۱/۰۲/۰۹
    of
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۱ ثبت شده است





اینکه هی پشت سر هم کسی نباشد کمی عجیب نیست کمی غریب است.



  • مرد باران




دوباره پسرش حسن (ع) یک گوشه ای کـــز میکند.


  • مرد باران





با کتابی کهنه از خانه بیرون میزنم ، با قدم هایی نرم و آهسته ، بی صدا قدم میزنم شهر را ، یکی از دستانم در جیب ، سرم رو به زیر. میخواهم از شهر فرار کنم دست بلند میکنم و هیبتی زرد روبرویم می ایستد ، اینجا نگاه هایی است که نگاه تو را ندارد.

برای آنکه مطمئن شوم کسی دنبالم نمیکند تاکسی را عوض میکنم ، دست بلند میکنم و هیبتی زرد روبرویم می ایستد ، به سمت شرق اشاره میکنم و راننده بی آنکه در صورتم نگاه کند راه می افتد ، آسمان و زمین نزدیک تر از قبل شده اند انگار ، این جا کنار من روی صندلی پشتی ، کنار شیشه ی تاکسی! چقدر مسیر ها کوتاه اند و چقدر بی پایان! تناسب کوه و ابر و خورشید ، تناسب آسمان و پرنده ها ، ریل قطار و کویر ، دشت وسیع و درختچه های کوچک ، همه به چشم می آیند. با صدای پرنده ها آوازی از جنس سکوت را سر میدهم و حرکت چشمانم عبور پرستو ها را دنبال میکند ، با قطار باریِ روی ریل مسابقه میدهم ، او سوت میکشد و میرود ، من نفس نفس زنان دور میشوم که باد سرعتم را با نوازش کردنش آرام ، آرام میکند چشمانم را میبندم ، بویت به مشامم میرسد انگار دستانم را باز میکنم و در آغوش میگیرمت ، چرخ میزنم و میروم با تو ، که در آغوشم هستی .

با هم سبک تر از قبل راه میرویم روی ابرهادستانم را میگیری و میچرخی و میچرخم ، به همان درخت میرسیم که همیشه خوابش را میبینم ، میوه هایش ابر هستند ، بارور ، جاری ، زنده ...

هرکداممان میوه ای میچینیم ، دستت را دراز میکنی و میوه ام را میگیری ، کمی صبر میکنی آن را کنار گوش هایت میبری ، دستت را روی سینه ام میگذاری و میوه ها را عوض میکنی .  نمیدانم چرا اینکار را میکنی ، میخندی ، میخندم . دستم را میگیری و میبری روی تخته سنگی میشینیم ، نمیدانم چرا ولی حس میکنم کمی اضطراب داری بخاطر همین دستانم را دور دستانت مُحرِم میکنم گرمای دستانت من را هم آرام میکند .

صدای ناقوس از کجا و چرا آمد را نفهمیدم فقط انگار هر بار که میزند! بدنم میلرزد ، میشمارمشان "یک" ، "دو" ، "سه" ، "چهـ... "یازده" ، "دوازده" ، "سیزده" حالا انگار چشمانم دارند سو سو میزنند ، دستم هنوز در دستانت احرام بسته است ، "چهارده"  به پاهایم نگاه میکنم ، انگار دارند حسشان را از دست میدهند ،  "پانزده" انگار دوره تناوب گرفته اند ، "شانزده" مثله اینکه بدنم را در چند بعد جا ب جا کنند ، ببرند ، "هفده" ، برگردانند ، میوه ام دارد میدرخشد ، پر اضطراب به چشمانت خیره میشوم ، "نوزده" ، چشمانم هم مبتلا شدند ، گاهی میبینند و گاهی نه ، "بیست" ، لبخند تلخی میزنی ، دستم داغ شده است ولی دستت را محکم تر میگیرم ، "بیست و یک" ، دستانت را لحضه ای حس کردم وبعد  دیگر نه!

"بیست و دو" ، چشمانت انگار برق میزند ، دستم رها میشود ، با التماس نگاهت میکنم ، نوری که از میوه می آید قدری است که به زور میتوانم نگاهت کنم و تو همان لبخند تلخ را رو لبت داری هنوز.

"بیست و سه" ، میخواهم خودم را به سمتت بندازم ولی نمیشود ، تلاش میکنم ، چیزی درونم میجوشد ، آرام دستت را درون موهایم فرو میبری ، سرم را نزدیک لبانت میبری ، آهسته لبانت را به هم میزنی و بریده بریده میشونم ، تو هنوز وابسته ای ، حالا وقتش نیست ، برگرد !

"بیست و چهار" ، ...

همه جا نور میشود ، بی وزنم انگار ، کسی فیلم زندگی ام را برایم روی دور تند تکرار میکند و معکوس میرود . راننده بی آنکه به صورتم نگاه بکند گوشه ی کتفم را تکان میدهد ، جا میخورم، در تاکسی را باز میکنم و شروع به دویدن میکنم که کتابی کهنه از دستم روی آسفالت سفت و سیاه جاده  می افتد ، انگار صدای افتادنش در سرم تکرار میشود ، می ایستم ، خم میشوم و از روی آسفالت سفت و سیاه برش میدارم ، عکس من و تو روی تخته سنگ روی جلدش نقش بسته بود ، رویش نوشته بود "داستان مردی که همیشه تنها سفر میکرد" کتاب را آرام باز کردم ، یخ زدم!

همین ماجرا را نوشته بود صفحات اولش و مابقی سفید بود ، نه اینکه از اول چیزی نباشد نه ، انگار کلماتش باید میرفتند تا با چیدمانی دیگر بیایند ، کتاب را زیر بغلم میگذارم ، با قدم هایی نرم و آهسته ، بی صدا قدم میزنم ، یکی از دستانم در جیب ، سرم رو زیر ، هیبتی زرد از کنارم رد میشود ، تا سر بلند میکنم خبری از هیبت زرد نیست ... .


23 / 2 / 1391 نوشته ی عابد کیاحیرتی

  • مرد باران

.


سانسور
  • مرد باران