مرد باران

با تمام خستگی ام هنوز چشم هایم باز بود
بسته
گاهی
و باز ، باز
صداهایی که رد میشدند
انگار،
صدای پاهایی
که آشنا به نظر میرسد
نزدیک میشود
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
بسته
دستی روی پیشانی ام
کشیده میشود
چشم هایم باز
میخندم
نزدیک تر میشود
دستش را در موهایم فرو میکند و به انتهای سرم میبرد
دستش را،
سرم رابلند میکند،
چشم هایم بسته
نمیدانم چقدر
ولی میگذر مدتی،
گونه ام خیس میشود
چشمانم باز
میگوید چقدر زود پیر شده ای
از نو میخندم،
سرم را آرام روی تخت میگذارد،
چشم هایم بسته،
صدای پاهایی آشنا که دور میشود ،
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
صدای
بوقی ممتد بگوش میرسد
و حجم انسان هایی که به طرفم
هجوم میآورند
چشم هایم
بسته و گاهی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۱/۰۲/۰۹
    of
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

بگذار این بار هم بی صدا فریاد بزنم

نه اینکه زبانم را بخواهم ببندم و یا توانی برای بلند کردن صدایم نداشته باشم، نه این بار میخواهم آرام و ساکت بنشینم و بی صدا فریاد بزنم و حتی شاید آنجا که دیگر کاسه ی صبرم لبریز شد همانند دیگ زود پز نهایتا سوتی بزنم و بگذرم. بگذار این بار دست به سینه روی صندلی ام بنشینم و به خودم نگاه بکنم که چگونه تازیانه ی باد بر روی برگ های طلا شده ی درخت های سبز مانده بر مسیر راه همچون دستی نوازشگر همه را همراه میکند و با خود تا ناکجا آبادشان می برد تا به دامان مادری شان، خاک!!! برگردند. بگذار سیر تماشایت بکنم در خودم، شاید این بار توانستم در ذهنم معلولی بسازم برای این علت بی پایان زندگی ام که هنوز هم هنوز هست درونم نفس میکشد و بخار ناشی از بازدمش مرا از خوابی در زمستان باز میدارد و دمش مرا از خود بی خود می کند. بگذار این بار انگشتانم جز در خیالشان کسی را بغل نگیرند تا مبادا فراموش کنند گرمایی را که نبوده است و بودی که شاید نباشد و یا دلیلی برای ماندن نداشته باشد، هنوز یادم هست که پدرم آهسته زیر گوشم تکرار می کرد که تنهایی فقط مخصوص خداست ولی روزهای زیادیست این فکر مرا به خود وا داشته است و آن این است مگر آن زمان که خداوند جلی از روح خودش در من دمید تنهایی اش را به من نبخشید؟ تنهایی راه تنهایی مسیر تنهایی قبر و قیامت و ... . بگذار بو بکشم تمام خیال این دنیای واقعی را تا مگر بتوانم به چشمانم بیاموزم که هر رنگی بوی زیبایی ندارد و گاهی شکارچی برای طعمه اش با رنگ هایش دل فریبی می کند و مورچه به این موضوع از من آگاه تر است، او لمس میکند، می بوید و من چه بگویم که زبان دستانم برای نوشتن داستان لمس کردنت بند آمده است و هیچ نمی نویسد. بگذار این بار کمی به پاهای خسته ام به کفش های بی گناهم استراحت بدهم، راستش را بخواهی دلم برای کفش هایم نیز می سوزد که دارند پا به پای من این همه مسیر نرفته را میدوند، می ایستند، راه می روند و دم نمی زنند و آخر بی هیچ حرفی دهان باز می کنند و ... ، بگذار دمی این آشنای مسیر های رفته و مشتاق مسیرهای نرفته نفسی تازه کند که دور های زیادی رفته است و تا نقطه ی شروع چیزی جز همین دنیا نمانده است. ..

  • مرد باران