مرد باران

با تمام خستگی ام هنوز چشم هایم باز بود
بسته
گاهی
و باز ، باز
صداهایی که رد میشدند
انگار،
صدای پاهایی
که آشنا به نظر میرسد
نزدیک میشود
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
بسته
دستی روی پیشانی ام
کشیده میشود
چشم هایم باز
میخندم
نزدیک تر میشود
دستش را در موهایم فرو میکند و به انتهای سرم میبرد
دستش را،
سرم رابلند میکند،
چشم هایم بسته
نمیدانم چقدر
ولی میگذر مدتی،
گونه ام خیس میشود
چشمانم باز
میگوید چقدر زود پیر شده ای
از نو میخندم،
سرم را آرام روی تخت میگذارد،
چشم هایم بسته،
صدای پاهایی آشنا که دور میشود ،
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
صدای
بوقی ممتد بگوش میرسد
و حجم انسان هایی که به طرفم
هجوم میآورند
چشم هایم
بسته و گاهی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۱/۰۲/۰۹
    of
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان
جمعه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۰۲ ق.ظ

موسمی

در این دریا کمی آهسته با من باش اما

کمی نه تا به حد آغشته با من باش اما

که یاران می روند نوبت به نوبت، من که خودخواهم

اگر رفتم تو هم پیوسته با من باش اما

مرد باران

  • مرد باران

نظرات  (۲)

این که پست هایت را می خوانم
این  که می فرستی م، خیلی لذت بخش است
لذت بخش تنها یک بخشی از کلماتی ست که می شود گفت..
پاسخ:
:)

مهیای رفتنی

وسعت دریایی را می مانی که هرم نفس های خورسید عشق ، تو را به خود خوانده است

دوست داری که محو شوی از زمین و اهل شوی آسمان را

که "نفخت فیه من روحی "را باور داری

دوست داری به اصل خویش برگردی ،به وصل خویش

یقین داری تقرب را

که از" خود" تو تا " خدا " یک حرف تفاوت بیشتر نیست

برو " خودخواه بشکوه ...!

برو 

هر چند دوستانت دچار باشند

همین است دیگر؛

فرزند عزیز زمین که باشی آسمانی ها تو را رها نمی کنند

و در این پیکار‍ِ هماره - آسمانی ها جاذبه شان چیره است

برو خودخواه بشکوه ...!

نصیبت آسمان و رضوان

ای مرد باران

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی