مرد باران

با تمام خستگی ام هنوز چشم هایم باز بود
بسته
گاهی
و باز ، باز
صداهایی که رد میشدند
انگار،
صدای پاهایی
که آشنا به نظر میرسد
نزدیک میشود
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
بسته
دستی روی پیشانی ام
کشیده میشود
چشم هایم باز
میخندم
نزدیک تر میشود
دستش را در موهایم فرو میکند و به انتهای سرم میبرد
دستش را،
سرم رابلند میکند،
چشم هایم بسته
نمیدانم چقدر
ولی میگذر مدتی،
گونه ام خیس میشود
چشمانم باز
میگوید چقدر زود پیر شده ای
از نو میخندم،
سرم را آرام روی تخت میگذارد،
چشم هایم بسته،
صدای پاهایی آشنا که دور میشود ،
چشم هایم
بسته
گاهی
و باز ، باز
صدای
بوقی ممتد بگوش میرسد
و حجم انسان هایی که به طرفم
هجوم میآورند
چشم هایم
بسته و گاهی ...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۱/۰۲/۰۹
    of
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است





کدامین راه تا منزل توست؟
کورم ، بینایم کن
حتی با بویت
بگذار دیگران مرا دیوانه بنامند.



  • مرد باران




اصلا بیا رو در روی هم بایستیم
تو کوه و من هم کوه
تو استوار سر جایت بایست ، من ذره ذره خاک میشوم
ببینم شاید باد توانست کوه را به کوه برساند.



  • مرد باران




پشت چراغ قرمز می ایستم و نرگس می آورند ...

  • مرد باران




اصلا بیا رو در روی هم بایستیم
تو از من گله کن , من خودم را محکوم میکنم.


  • مرد باران




اصلا بیا رو در روی هم بایستیم
تو من را فراموش کن , منم هرچه غیر تو را فراموش میکنم
حداقلش این است , تو میشوی اشتراک داشته هایمان.


  • مرد باران




اصلا بیا رو در روی هم بایستیم
تو حرف هایت را از قبل آماده کرده ای ومیگویی, من هم با دیدنت همه چیز را فراموش میکنم
ببینم میتوانی باز حرف آماده کنی.



  • مرد باران




گواهی کرده اند به دنیا آمده ام , با امضا
یعنی کافیست؟

+چقدر کاغذش کهنه است ...


  • مرد باران




اصلا بیا رو در روی هم بایستیم
تو از رفتن برای رسیدن بگو , منم رفتن رسیدنم را سکوت میکنم.


  • مرد باران




پدرم گفت:
"تنهایی فقط مخصوص خداست"


  • مرد باران


میگویند وقتی میروی حرم ، خودت را که به ضریح میچسبانی همه ی خستگی ها و درد ها و غم ها و غصه هایت رفع میشود ، آرام میشوی ، انگار کسی روی آتش درونت آب ریخته است ، فراموش میکنی هرچه درد و قرض را ، غصه ها و ماتم های داشته و حتی نداشته ات را ، اما ...

اما وقتی داخل حرم میشوم ، روبروی ضریح که می ایستم ، پایم میلرزد ، سست میشود و رعشه میگیرد ، از دور فقط می ایستم و نگاه میکنم ، انگار ضریح غرق میشود ، و من کمی آرام میترسم جلو بروم ، میترسم دوام نیاورم و بیفتم زیر دست و پا و کسی زمین بخورد ، حالم دست خودم نیست انگار ، بی اختیار گرد این حرم امن پرسه میزنم و دورادور نگاهم به ضریح است ، صداهایی چه خوش میخوانند راهروی صحن گوهرشاد ، راه دنیا به بهشته / اونجا که آقا برات ، کربلامون رو نوشته .. کسی چه میداند مردم امام خود چه میگویند ، این جا هر چه نگاه میکنم عشق است و نور ، میدانم بر سر حریمش ننوشتست گناهکار داخل نشود ، بخاطر همین هم هست که اینجا آرام گرفته ام ، ولی دلم آرام نمیشود از دور نگاه میکنم ولی دلم آنجاست ، هرکاری میکنم نمیتوانم به ضریح نزدیک شوم ، هرچه جلوتر میرود شدل لرزش پاهایم بیشتر میشود ، نه نمیشود که نمیشود !

سرم را به زیر میگیرم و آهسته آهسته رو به ضریح دور میشوم ، و با خود میگویم حتما صاحب حرم دیده است سیاهی ام را ، تقصیره آن وقت هایی است که خدا را ندیدم و ..

سرم به زیر است ، پاهایم روی زمین کشیده میشود  ، نفهمیدم کجا میروم ، چند پله را رد کردم ، خادمی درب زیر پله ای را باز کرد ، کسی متوجه او نبود ، راهم را کج کردم و پله ها را یکی یکی پایین رفتم ، در فکر بودم که چقدر روسیاهم که راهم ندادند ناگهان چشم چرخاندم و ضریح زیر زمین ارباب را روبرویم یافتم ، نه انگار خواب میدیدم ، من؟ اینجا؟ الآن که نتوانستم ضریح را در آغوش بگیرم؟

با بهت بیشتر از پیش قدم برمیداشتم ، اینبار جای پاهایم شانه هایم میلرزیدند ، جلوتر ، خودم را به ضریح چسباندم ، مشبک های ضریح را در دهانم میگذارم ، فشاری که در سینه ام بود آزاد میشود ، آرام میشوم ...




/عابد کیاحیرتی/

  • مرد باران